تبلیغات
ღحـــس میــــكنم تــــو رو ...ღ - داســــتان:جــــمله جــــادویــــ ...

داســــتان:جــــمله جــــادویــــ ...

سه شنبه 13 تیر 1391 09:01 ب.ظ

نویسنده : مینــــا

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب های خاص خودش را داشت.

یک روز زن که از ساعت های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد. مرد پس از یک هفته سكوت همسرش، با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می شود را بنویسید و در مورد آن ها بحث و تبادل نظر کنند.

زن که گله های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن.

مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.

یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ ها را رد وبدل کردند. مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند…

اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.

شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود: ”دوســــت دارم عــــزیــــزم”

تو بدتــــرین لحضــــات مهــــربان تــــرین باشــــیم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 16 تیر 1391 06:39 ق.ظ